تبليغاتX
واژه های بی تفاوت

واژه های بی تفاوت
لحظه لحظه زندگی...
قالب وبلاگ
برخی از آغوش ها؛ بوی تعفن می دهند...

*********************************

می خوام تمام زندگیم بشه دقت روی جزئیات برگ درخت ها، یا اینکه چند تا آدم از کنارم رد می شن بدون اینکه روی زمین تف کنن...

*****************************

خسته ام از امیرآباد...

دل دیگه اینجا رو تاب نمی آره...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 2:3 بعد از ظهر ] [ Mina ]
پرم از تحیر!

از آدم هایی که...

شجاعت تکراری بودن ندارند...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:47 بعد از ظهر ] [ Mina ]
یک حس تلخ...

مثل ویروسی که توی بدن پخش می شه،

پخش می شه...

بزرگتر و بزرگتر می شه...

کم کم همه جا رو می گیره،

هوا رو می گیره،

نفس رو می گیره!

حس تلخ...

مثل سرطان!

یک سرطان که توی قلبت بزرگتر و بزرگتر می شه...

باید برم دوباره...

مجبورم عزیزم!

اینجا...

واقعا جای من نیست...

مثل سرطان،

دارم پخش می شم،

دارم بی قانون می شم!

مثل...

سرطان...

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ Mina ]
سیلی ای که خودت به خودت می زنی؛

هم دردش بیشتر است،

هم درکت را بیشتر می کند.

امروز سیلی محکمی به خودم زدم.

دارم یاد می گیرم که درست گام بردارم.

دارم یاد می گیرم.

از امروز تصمیم گرفتم که دوباره مسئول خوشبختی خودم باشم.

حالا هر چقدر هم که سخت می خواهد باشد؛ باشد.

مدتی لازم دارم که روابط اجتماعیم را محدود کنم؛ و یا شاید حتی صفر!

می خواهم بزرگ شوم؛

می خواهم خیلی خیلی بزرگ شوم!

(یک برنامه ی دو ماهه)

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ Mina ]
دست سیاهی را از زندگیم برای همیشه قطع کردم.

دست های تو اما؛

هنوز هم تاریک کرده اند گوشه ای از دل بی کینه ام را!

کاشکی کینه ی تو، زود تمام شود!

پری از نفرت و تاریکی!

پری از زشت ترین حرف های تاریک دنیا!

عشق توی دل تو جایی ندارد!

مخصوصا عشقی به پاکی مال من!

برای ذهن حقیرت متاسفم!

متاسفم که می شناسمت!

متاسفم برای همه ی کسانی که می شناسنت!

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:1 قبل از ظهر ] [ Mina ]
هوا گرم شده است دوباره؛

قلب من اما؛

این روزها یخ زده است حسابی!

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 2:8 بعد از ظهر ] [ Mina ]
یک مرد می خواهم... یک مرد می خواهم که خیلی مرد باشد. یک مرد می خواهم که تمام ضعف هام را ببیند و باز هم لبخند باشد... یک مرد می خواهم... یک مرد می خواهم که وقتی لوس می شوم؛ محکم بغلم کند؛ یا مثل امروز که حالم پر از درد بود... یک مرد می خواهم... یک مرد می خواهم که لوسش باشم؛ نه اینکه لوس باشد، که دردش باشم، نه اینکه دردم بشود... یک مرد می خواهم؛ برای وقت هایی که مثل امروز؛ حتی حوصله ی از تخت بلند شدن هم ندارم، بخزد آرام توی تخت و هم آغوشم شود. یک مرد می خواهم، که وقت هایی که آرام خزید توی تخت و هم آغوشم شد، حرارتش بالا نزند! که بداند اگر چه شاید تمام لذت های دنیای مردانه اش بوی تن زنانه ام باشد اما... آماده اش نیستم... شاید هرگز آماده اش نباشم! یک مرد می خواهم... یک مرد می خواهم که خیلی خیلی مرد باشد... که زخم هایم را ببیند، که مرا ببیند، برهنه ی برهنه، و آه نکشد از سر دلسوزی! دست نکشد از سر هوس! و یا حتی عشق! که فقط نگاهم کند، آرام آرام، سرش را کج کند کمی، با دهانی نیمه باز، و حیرت کند، از چیزی که می بیند. فکر نکند که آدم خیلی خیلی فوق العاده ای هستم، فکر نکند که خیلی خیلی ساده ام، و یا خیلی خیلی کودن فرضم نکند... یک مرد می خواهم که ذکاوت سرشارم را ببیند و درک کند. یک مرد می خواهم که بعد از اینکه مرا دید؛ برهنه ی برهنه، سرکوفتم نزند که چرا انقدر تنبلم! به جای غر زدن، غذا را آرام با بوسه ای روی پیشانی از دستم بگیرد تا این همه پرخوری عصبی ختم به خیر شود! یک مرد می خواهم که لوس نباشد، که لوسش بشوم. که عروسک نباشد؛که عروسکش بشوم! یک مرد می خواهم با یک صدای کلفت مردانه، که هر از گاهی حتی مرا "منزل" هم صدا بزند، هر از گاهی "محدود"م هم بکند، هر از گاهی "مال" خود خود خودش باشم! هر از گاهی دستمال کاغذی به دستم بدهد و فریاد کند که "این رژ لب قرمز را الآن پاک کن، وقتی با همیم بزن"! آری... یک مرد می خواهم... یک مرد می خواهم که نماز بخواند، حتی با اینکه من لخت لخت توی چشم هایش زل می زنم و می گویم اسلام نمی آورم! یک مرد می خواهم که ماه رمضان مرا با لگد از خواب بیدار کند تا سحریش را گرم کنم! یک مرد می خواهم که خاک پای هر چی امام و پیامبر است باشد! و اهمیتی ندهد که من چقدر اعتقادی به این حرف های مفت ندارم! یک مرد می خواهم که مرا ببیند، مرا درک کند، و در عین حال خود خود خود خودش باشد، و به چیزی که هست افتخار کند. یک مرد می خواهم که خیلی خودش را بالا نبیند، اما هر از گاهی از من بخواهد یکی دو کیلو وزن کم کنم؛ کمی آرایش کنم و برایش لبخند های پر از رژ لب بزنم! یک مرد می خواهم که با من صبوری کند. یک مرد می خواهم که چیزهایی که ازشان شرم دارم را ببیند و سکوت کند، یا خیلی ساده با یکی دو دستمال کاغذی ناقابل همه ی شرم های واهیم را پاک کند... یک مرد می خواهم... یک مرد می خواهم که من را فقط و فقط برای خودش بخواهد... یک مرد می خواهم که حسودی کند، به همه ی لبخندهایی که برای غریبه ها می زنم! یک مرد می خواهم که باد زیر بال هایم شود... یک مرد می خواهم... یک مرد واقعی می خواهم... یک مرد درست و حسابی، که محکم بغلم کند؛ یکی دو بوسه ی خیلی واقعی از لب هایم بگیرد و اینبار نگوید که این ها بهترین بوسه های دنیاست! صرفا بغلم کند و به قهقهه های خیلی جلفم لبخند بزند... بغلم کند و دوستم داشته باشد... حتی وقت هایی که عصبانی می شوم... حتی وقت هایی که تلخ می شوم... حتی وقت هایی که از قصد آزار می شوم... یک مرد می خواهم که بغلم کند و آرام بگوید: کافی هستی عزیزم! برای همه ی خوبی های دنیا!

آری... یک مرد می خواهم... که مالکم باشد و آزادم بگذارد، که باد زیر بال هایم باشد و از من بخواهد برایش غذای خانگی درست کنم، آرایشم را دوست داشته باشد و برای پاک کردن رژ لبم به من دستمال کاغذی بدهد! یک مرد می خواهم؛ تا تمام این زنانگی های سر خورده شده را روی سرش هوار کنم... یک مرد می خواهم؛ تا زنش باشم، با لباس سفید تور توری و تمام مخلفاتش... آری... یک مرد می خواهم، تا زنانگی خودم را با او جشن بگیرم...

**********************************

روز همه مون مبارک

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:16 بعد از ظهر ] [ Mina ]
بالاخره رها کرد.

دست هایی را؛

که مال او نبود.

ناراحتش نیستم؛

تنها اثباتی بود مجدد؛

بر اینکه من اشتباه نمی کنم.

که یک احساس داغ یک روزه؛

یک روزه خاکستر می شود.

بالاخره رها کرد.

دست هایی را؛

که مال او نبود.

و من دوباره؛

بلند بلند؛

می پرم..............................

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:44 بعد از ظهر ] [ Mina ]
خود سانسوری نمی کنم.

هرگز...

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 قبل از ظهر ] [ Mina ]
تجربه ی خیلی قشنگیست علی جان! امروز یکی از بهترین روزهای عمرم را به من هدیه دادی! هنوز هم توی لحظه ای مانده ام که چشم های نازت؛ توی چشم هایم گره خورده بود و شیرین شیرین؛ جانم جانم هایت را هدیه ی گوش هایم می کردی...

شادی را با تو تجربه کرده ام...

رفاقت را...

از تو یاد گرفتم که همه چیز همان لذت بردن است...

لذت با هم بودن،

بدون هیچ قید و شرطی...

بازی این زمانه را شکر!

بازی این زمانه را شکر که از توی خیابانی ترین رابطه ی زندگیم،

تو در آمدی!

لبخندهایت را دوست دارم.

حتی آن حرف های زشتی که می زنی!

با تو بودن؛ عجیب ترین تجربه ی زندگی من شده است!

مانده ام به خدا!

این دوست داشتن بدون تملکی که تو به من داده ای،

این دوست داشتنی که هنوز عمق آن را نمی دانم چون هنوز از دست نرفته ای!

مانده ام به خدا!

هر چقدر حساب می کنم جور در نمی آید!

********************************

توی یکی از این بهترین دوره های عمرم هستم.

اگر چه انتظار برای گرفتن جواب کمی برام سخته، ولی...

توی بهترین رابطه های زندگیم هستم...

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ Mina ]
رویا...

آرزو...

هدف...

ترس...

ترس از ماندن...

ترس از پوسیدن...

و هیچ کسی...

هیچ کسی که نمی فهمد...

ترس...

ترس...

ترس...

از لحظه تا خدا...

کاشکی ده روز زمان درازی نبود...

لعنت...

رویا...

آرزو...

ماندن...

پوسیدن...

رهگذرم؛

دل نبند...

****************************************************************

پی نوشت: متن های این وبلاگ به هیچ  کسی اشارتی نمی کنند. صرفا درباره ی خودم هستند و خودم. تنها کسی که براش قلم می زنم؛ تنها کسی که براش قلم خواهم زد. تا حالا یک متن درباره ی یاسمن، یک متن درباره ی علیرضا، هزار و صد و خورده ای متن درباره ی مسعود، دو متن از داوود، چندین متن از کوین، بیش از سه متن درباره ی آیلین و دو هزار و خورده ای متن درباره ی یگانه عشق واقعی زندگیم نوشتم. به جز اون یگانه عشق زندگیم، باقی آدم های زندگیم می تونن با خیال راحت به کار و زندگیشون برسن و مطمئن باشن که اینجا تو نوشته های من هیچ اثری ازشون نخواهد اومد. فقط خواستم شفاف سازی کرده باشم. اول فکر کردم که دیگه اینجا ننویسم، اما بعدش به این نتیجه رسیدم که حساسیت آدم ها حق نداره تنها جای امن دنیام رو ازم بگیره. نوشته هام رو به خودتون نگیرید. همین.

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ Mina ]
وقتی همه چیز رنگ معنا می بازند...

حتی عشق بازی...

توی آغوش پر رنگ تو...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:47 بعد از ظهر ] [ Mina ]
از احساسم به هیچ کجا نرسیدی،

دست روی ترحمم گذاشته ای؟!

واقعا فکر می کنی ترحم من از احساسم عمیق تر می شود؟

بد جور خراب کردی!

زده شدم از تو...

از همه ی چیزهایی که به تو مربوط می شود...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:36 بعد از ظهر ] [ Mina ]
دیشب فهمیدم که رنگ طوسی خیلی بهم میاد...

*******************

دیشب فهمیدم که:

I'm done taking shit from people!

**************************

دیشب فهمیدم که دیگه آماده ی عشق نیستم؛ که یک سری درها برای همیشه بسته شده اند؛ که زنانگی خودم رو دوباره از دست دادم.

*********************

دیشب کلا شب عجیبی بود...............

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ Mina ]

The funny thing about this world is;

When you become absolutely certain about how things work,

It gives you an example

An example that proves

You couldn't possibly be more wrong!

I learned today,

That you can't choose,

The one you love,

The one you stay with...

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ Mina ]
تمام شدی...

بالاخره تمام شدی...

از همان روز اول شروع هم نباید می شدی...

گاهی اوقات هایی که خیلی گاهی نیستند؛ از این دست اشتباه ها زیاد می کنم...

خسته شده ام...

از تمام این آزادی هایی که فکر می کردی نمی گیری اما می گرفتی خسته شده ام...

رها...

دوباره...

توی آغوش زندگی ای که بی شک مال من است و نه هیچ کس دیگری...

آغوش نمی خواهم...

عشق بازی نمی خواهم...

هیچ چیز نمی خواهم...

از تو...

هیچ چیز نمی خواهم...

جز اینکه بروی...

دور شوی...

این همه آدم توی این دنیا...

این یکی را بی خیال!

خفه ام می کنی...

نور وجودم را خاموش می کنی...

خسته ام می کنی...

انقدر دلگیرم کرده ای که تا ابد خوب نمی شوم...

انقدر دلگیرم کرده ای که...

بی خیال...

فقط برو...

دیگر نباش...

دیگر هیچ جوری نباش...

انگار که هرگز اتفاق نیفتاده باشم؛

توی دنیای تو...

خسته ام...

دلگیرم...

تو را به خدا رهایم کن...

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:44 قبل از ظهر ] [ Mina ]
I'm not to possess! Live with it

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ Mina ]
بعضی از آدم ها میان و می رن...

بعضی از آدم ها میان و می رن و ته خط تنها چیزی که ازشون می مونه یک مشت خاطره ست...

بعضی از آدم ها بیشتر از یک مشت خاطره هیچ چیز نمی شن...

بعضی از رد پاها؛ برای همیشه تو ذهنت پر رنگ می مونن!

آدم های اون رد پاها؛ همیشه تو ذهنت پر رنگ می مونن!

آدم های اون رد پاها؛ هیچ وقت نمی رن...

آدم های اون رد پاها، همیشه هستن...

می ترسم...

از همه ی آدم هایی که می آن و می رن می ترسم...

از همه ی رد پاهایی که پاک می شن...

می خوام ردی باشم که پاک نمی شه...

می دونم که می تونم ردی باشم که پاک نشه...

انقدر حرف دارم برای زدن،

انقدر کار دارم برای انجام دادن،

که رد پاهام باید محکم و پررنگ باقی بمونن...

می خوام پاک نشم...

از زندگی هیچ کسی...

*******************************

"می خوام وقتی جنازه ام رو می برن، با چنگال هام توی زمین نقشی بکشم؛ نقشی که فریاد بزنه روزی بودم."

با تغییر از روی ماه خداوند را ببوس؛ مصطفی مستور

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 بعد از ظهر ] [ Mina ]
بعضی از کارها رو هرچند می دونی که خیلی اشتباهن و نباید انجامشون بدی،

انجام می دی.

بس که سمجی تو دختر! کی آدم می شی خدا می دونه!

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:37 بعد از ظهر ] [ Mina ]

دارم بر می گردم سمت خونه، مثل همیشه درخشان ترین ستاره ی آسمون توجه ام رو به خودش جلب کرده. دارم فکر می کنم که می تونستی این ستاره باشی. که توانایی ستاره شدن رو داشتی اما... امان از این تظاهر...

محل کار امروز شده بود بنگاه شوهریابی... گاهی وقت ها فکر می کنم که این همه تظاهر، آخر خط چی نصیبت می کنه؟! می تونستم با تو بمونم. تو رو خیلی خوب درک می کردم، تو رو خیلی خوب می دیدم... لخت لخت می دیدمت... لخت لخت... اما... امان از این تظاهر...

به عشق فکر می کنم هر از گاهی... به دوست داشتن... به دوست داشته شدن... به اینکه هر چقدر تجربه هام که بیشتر می شن کمتر و کمتر باور می کنم که عشق چیزی غیر از انتخابه... که عشق اصلا می تونه حتی حضور داشته باشه... از عشق هیچ چیزی نمی دونی؛ جز این همه تظاهر... امان از این تظاهر...

اولین عشق زندگیم رو، و کسی چه می دونه؛ شاید آخرین عشق زندگیم رو تظاهر ازم گرفت... تظاهر به ندیدن باعث شد که سه سال تو حسرت داشتنش بسوزم. بهترین عاشقانه هام مال خود خودشه هنوز... مدت ها حسرت بودم برای بوسیدن سر انگشت هاش! نه! لب هاش نه! اونقدر خودم رو لایق نمی دونستم اما... امان از این تظاهر...

می تونستی این ستاره باشی... می تونستم همه چیز رو باهات سهیم بشم. می تونستم بهت یاد بدم که اوج سادگی ته خط خاص بودنه... می تونستم خیلی حرف ها باهات بزنم. می تونستم دستت رو بگیرم و به لذت هایی برسونمت که به خاطر اینکه آخر سادگین، زندگیت رو از این رو به اون رو می کنن... می تونستم تو رو قسمتی از این زندگی فوق العاده ای که نصیبم شده بکنم... آره... می تونستی این ستاره باشی اما... امان از این تظاهر...

وسوسه می شم. وسوسه می شم که گوشی رو بردارم و ببینم تا کجای خط این بازی رو می خوای ادامه بدی... می تونستم کاری کنم که فکر کنی که این ستاره هستی... می تونستم ببینم اگر مسعود می گذاشت که به این همه تظاهر ادامه بدم، تا کجای خط می رفتم... می تونستم عزیزم... می تونستم همه ی این کارها رو بکنم اما... یاد گرفتم بالاخره پس... وقتی که جلوی این تظاهر ها می ایستم یعنی یاد گرفتم که تظاهر نباشم...

زندگی دوست داشتنیه عزیزم؛ از غار خودت بیرون بیا... بیرون بیا و بپذیر که آدم هایی هستن، خیلی خیلی با تجربه تر از چیزی که فکر می کنی. آدم هایی هستن که بر خلاف فکر تو می تونن خیلی خیلی پیچیده باشن؛ می تونن خیلی خیلی دوست داشتنی، مرموز و فوق العاده باشن. می تونن تجربه هایی رو که مدعیشون هستی واقعا تجربه کرده باشن... آدم هایی هستن که با یک لبخند تو؛ مشتت براشون باز می شه! از غار خودت بیرون بیا عزیز... بیرون بیا و بپذیر... شاید تو اوج سادگیم؛ تو اوج خنده های پر از زندگیم؛ شاید ته ته ته همه ی این خط ها؛ خوب ببینمت: لخت لخت لخت... و اونوقته که با خودم فکر می کنم: امان از این تظاهر... نه... تو ستاره نیستی... تو ستاره نمی تونی بشی... مهم نیست که چقدر وسوسه ی ستاره کردنت می شم، این همه منیت که دور هاله ی توئه؛ هیچ وقت نمی ذاره نور بتابه بهت؛ تا ستاره بشی... تا از زمین دیده بشی... زمین... یعنی جایگاه ما خاکی ها... این همه منیت؛ چشم من خاکی رو روت کور می کنه عزیز... نه... تو نمی تونی ستاره بشی... دیگه بازی بسته...

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:11 بعد از ظهر ] [ Mina ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

زندگی یعنی خواستن... خواستن و دوباره خواستن...
زندگی یعنی رفتن... رفتن و دوباره رفتن...
سفر... سفری که حتی لحظه ای از آن را نباید از دست داد...
زندگی یعنی من...
یعنی تو...
نه هیچ ضمیر جمع کوفتی دیگری...
امکانات وب